جامم را که به جامت میزنم،
برق شادی میجهد؛
از شیار ما بین لحظه هایم،
نهر شادی می گذرد؛
تصویر داخل آینه،
به من لبخند می زند؛
وقتی که با تو ام.
جامم را که به جامت میزنم،
برق شادی میجهد؛
از شیار ما بین لحظه هایم،
نهر شادی می گذرد؛
تصویر داخل آینه،
به من لبخند می زند؛
وقتی که با تو ام.
برای تحقق بخشیدن به رویاهایم، دستان تو لازم نیست، دستان من هستند، امّا می دانم، که دستان تو همیشه مراقب دستانم خواهند بود.
و بعد، روزی که رویاهایمان به هم گره می خورند، دستان تو و من، باهم، و برای همیشه، نگاهبان رویاهایمان خواهند بود.
ای آغوشت امن ترین جای جهان،
بی تو آرام بودم، امّا آرامش با حضور تو عمیق تر است.
بی تو شاد بودم، امّا شادی در کنار تو پررنگ تر است.
بی تو خوشبخت بودم، امّا خوشبختی ِ با تو، دلچسب تر است.
بی تو من پری ِ کوچک ِ غمگینی نبودم، امّا بوسۀ آغازین ِ صبح ِ جدیدم، که تو به لب های من بخشیدی، مرا هزاران هزار روز، برای
.قطار راه می افته و دیگه صورتت رو نمیبینم. زبونم رو روی لبم میکشم. مزه اون آخرین بوسه رو میده. بیرونو نگاه می کنم. تاریکه. بغض گلومو فشار میده، ولی میدونم دیدن یه دختر تنهای گریون اون هم ساعت 10 شب خیلی منظره قشنگی نیست و آدمها رو یاد خیلی چیزها میندازه. سرمو تکیه میدم به شیشه و سعی می کنم که بخوابم.
...
چشمامو که باز می کنم، رسیدیم . داره بارون میاد، اونقدر زیاد که اگه زیرش مثل ابر بهار هم گریه کنم، خیسی صورتم حیرت هیچ کس رو بر نمی انگیزه. پیاده میرم کلی، و فکر میکنم که آیا واقعاً برای درست زندگی کردن، باید از تو می خواستم که بری؟! به تردیدم فکر میکنم، قدمهام سست میشن. بعد فکر میکنم که کار درستی کردم، که این تردید، نتیجه نبودن اطمینانی که برای گرفتن تصمیم لازمه، نیست، که این تردید فقط و فقط به این دلیله که نبودنت خــــــیــــــــلـــــــــی سخته.
من چون باید درست زندگی کنم، از تو خواستم که بری. خواستم که بری، و روزی بیای که با من بودنت، ارزش هام، و غرورمو از بین نبره. خواستم که بری، برای اینکه روزی بتونم به دخترم بگم که هیچوقت نباید به هیچ دلیلی خودشو فراموش کنه، هیچ وقت نباید از کنار هم گذاشتن زندگی واقعی و رویاهاش طفره بره، که هیچوقت نباید از مقایسه اونچه هست با اونچه باید باشه، بترسه. که به هر قیمتی باید ، وظیفه داره، اصلا مجبوره، که درست زندگی کنه، حتی اگه اون قیمت چشیدن طعم بوسه ای باشه، که ممکنه آخرین بوسه مردی باشه که صمیمانه دوستش داره... بغض گلوم رو فشار میده.
سعی می کنم به چیزهای خوب فکر کنم، به تمام لحظه هایی که با تو بودم، روز، شـــــب. به برگشتنت، و به تمام روزها و لحظه ها و شب هایی که میشه باهم بود. یعنی میشه...؟
"بازهم قصه بگو، تا به آرامش دل، سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم."

دیشب غازهای وحشی،
هنگام مهاجرت،
از بالای سر سیاره ما
گذشتند...
برای رسیدن به آزادی دست و پا می زنم، و می دونم، که همین آزادی یک روز خفه م می کنه؛
درست مثل ماهی توی سفره هفت سین که از تنگ آب پرید بیرون و توی ظرف سنجد مرد.
آرام می آیی آرام می روی. نرو. بمان.
اگرچه گرفته ای ام از من. بگذار تا برای یک بار هم که شده پلکهای آسمان را از چشمان بی نهایت تو بنگرم.
آرام می آیی. آرام می روی. برو. من هم می آیم. خودفروش می شوم در محضر تمامی مردانگی ات. احساس شادمانه بودنت را به نام می زنم. نامم را از من بگیر. نشانم را اما ... آن سوی همه دلهای شکسته، دخترکی ست که برای پایان تمام نفرینهایش نماز می خواند.
دل پر کینه اش را خاک می کند، جای همان عروسکهای چال شده ای که دارند زنده می شوند.
قسم به جان تمام ماهیهای تشنه ، تشنه است. ماهیها را ببریم سراغ کوزه به سرها. آرام بیا. آرام می رویم.

امتحان تستی سخته.
انتخاب هر گزينه ای، به معنی از نظر گذروندن و کنار گذاشتن بقيه گزينه هاست.
خیلی وقتها اگه گزینه درست رو هم انتخاب کنیم، اتفاق خوبی نمی افته. یعنی اگه بقیه نتونن جواب درست رو پیدا کنن، امتحان تکرار می شه.
ببین من امتحان اول رو خوب دادم.
ولی قول نمیدم تو امتحان جبرانی، هنوز جواب درست یادم باشه
آنای من، با اون چشمای به رنگ آسمونش، با تمام قصه های کودکیمون، با جیب های پر از نخود چی کشمشش، با سینی های پر از لواشک آلوش، و با سبزه هایی که به اسم هر کدوممون سبز کرده بود، رفت..
دیروز میون همهمه باد و بارون، اونو زیر خاک تنها گذاشتیم و اومدیم.آخرین تصویری که ازش دیدم، گیس بافته حنایی رنگی بود که نیمرخ صورتش ر و پوشونده بود، و بعد دستپاچگی دستی که سعی می کرد صورت نازش را زیر کفن جا بده...
توی خونه ش، عصاش هنوز بالای تختش به دیوار تکیه کرده.
با اینکه توی عسالخونه بالای سرش بودم، با اونکه مشت مشت خاکایی رو که روش می ریختن شاهد بودم، هنوز باورم نشده که رفته.همش منتظر اون دستای مهربون حنا بسته م که محکم دستامو بگیره و باز خیالمو راحت کنه.
بگه اینا همش شوخیه. بگه هنوز میشه وقتی خیلی ناراحتم به خونه کوچیک و مهربونش برم و آروم شم.
من دارم کم میارم. دارم خفه میشم. نفس کشیدن سختمه...
گاه عابران بند آبي ميشوند و آبهاي وحشي رودخانة من در درياچةشان جمع ميشود.
اندكي پشت آن بند ميمانم. اندكي درنگ ميكنم، و بعد، هرگاه لبريز شوند، از آنها نيز ميگذرم.
جاري ميشوم؛سيلاب ميشوم؛ و به راه خود ميروم؛
ولي پر شتابتر از قبل، كه هيچ بندي آبهاي وحشي مرا مهار نخواهد كرد.
خواهم گذشت.خواهم رفت. از تو نيز خواهم گذشت…
گاه از فروغ آتش مسافري،عاجزانه بخار ميشوم.ابر ميشوم و سرمست از غرور.
آسمان را آزادانه ميپيمايم.
ديري نميپايد كه به تلنگري ميبارم.ميبيني؟ من حتي اسير ابر هم نخواهمماند…
آبهايم مادر زمين را در آغوش ميكشند. “مادر اين منم. بازگشتهام.آزادتر و مشتاقتر از قبل.مادر من باز تشنة نور خواهم شد؛ولي اين بار تشنهتر.”
باز جاري ميشوم…ولي پرخروشتر.
...